خرید بک لینک

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی و خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت. استاد پرسید چه آوردی؟

شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پر پشت ترین آن ها تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد: به جنگل برو و بلندترین و زیباترین شاخه درخت را بیاور٬ اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با یک شاخه درخت بازگشت.

استاد پرسید: چه شد؟

او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین شاخه درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ٬

ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج یعنی همین!

برچسب: نویسنده: ناشناس تاريخ: جمعه 8 آذر 1392 ساعت: 1:00

صفحه بندی